شيخ ذبيح الله محلاتى
173
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
فصد كردند چون خون از بدن زليخا بر زمين مىريخت كلمه يوسف يوسف بر خاك منقوش شد بالجمله چون يوسف بر سرير سلطنت مصر جا گرفت و عزيز مصر بالاخره به او ايمان آورد و كار سلطنت را واگذار بيوسف نمود و كنارى گرفت تا از دنيا رفت زليخا از فرط حزن و اندوه و گريه نابينا و از يوسف خائف شد كه از او انتقام بكشد و نيز دستش از مال دنيا تهى گرديد در خانه پيرزنى مدت بيست و پنج سال روزگار بهسختى گذرانيد پيراهنى از پشم و بندى از ليف خرما بر كمر بسته بر سر راه مىايستاد چون يوسف مير سيد حضرتش را مىخواند و يوسف نمىشنيد و كسى هم او را در نزد يوسف ذكر نمىكرد زليخا روى به بتى كه او را مىپرستيد رو كرده و گفت اى بت چقدر كم نفع بودى واى بر تو آيا رحم بر پيرى و سختى من نمىكنى پادشاهى از من بگرفتي و به بنده من دادى اين چهكار بود كه با من كردى و گاهى با خدمتكار خود مىگفت دست مرا گرفته بر سر راه يوسف نگاهدار چون يوسف عبور كند مرا مستحضر ساز زن مصريه بدستور زليخا عمل كرد چون يوسف عبور كرد زليخا فرياد زد اى يوسف اى يوسف او را اجابت نفرمود و نشناخت در اين وقت جبرئيل نازل شده و عنان مركب يوسف را بگرفت و گفت از مركب به زير آى و خواهش اين زن را اجابت كن يوسف از جبرئيل پرسيد اين زن كيست جبرئيل گفت از خود زن پرسش كن يوسف پياده شده از زليخا پرسيد تو كيستى گفت من زليخا هستم گمان دارم مرا نشناختى يوسف فرمود آرى ترا نشناختم . حيف از تو كه ارباب وفا را نشناسى * ما يار تو باشيم تو ما را نشناسى زليخا چون اين سخن را از يوسف بشنيد سر برهنه كرد و مشتى خاك بر فرق خود پاشيد و گفت واى بر آن عزتى كه به اين ذلت مبدل گشت و كار به جائى كشيد مرا نشناسى اى يوسف پرستش و بندگى خداى تعالى بنده را پادشاه سازد و معصيت و نافرمانى پادشاه را بنده گرداند من همان زليخا هستم كه ترا بجان و مال و روان پذيرائى مىنمودم